جمعهها رو خيلی دوست دارم. تخت میخوابی بدون هيچ نگرانی از شروع يه روز کاری ديگه.. صبح بيدار که میشی همهی اعضای خانواده، خونهان. مامان راديو گرفته، صدای “صبح جمعه با شما..” مياد. بابا داره يه چيزی رو تعمير میکنه. پيکو تو حيات دنبال گنجشکا میکنه، صدای شرشر فوارهی حوض و آرامش…
شده بود وقتايی که شمال میريم زير بارون جوجه درست کنيم… ولی امروز تو خونه خودمون، زير نم نم بارون… روي زغال آتيشی منقل، جوجه سرخ کرديم! اونم با کره… واي که چه دودی راه افتاد.. دود لای قطرات بارون ويراژ میِداد و میرفت به آسمون…
اما،
غروبش… هميشه دلگيره. هميشه سکوت.
!