شخصی سازی لپ تاپم

18 12 2008

دیروز ازصبح خونه تکونی داشتم. کامپیوتر قدیمی ام که دوست هفت ساله ام بود را بالاخره کنار گذاشتم و با تمام دم و دستگاهاش بردم اتاق داداشی.

امروز از صبح با دوست جدیدم خلوت کردم… و مشغول برنامه ریختن بودم تا همبن الان که وقت شد تا این پست رو بنویسم!

مدل لپ تاپ انتخابی من VAIO FW170 O-D هست که از جمله لپ تاپهای سری wide می باشد و به نظر من بهترین انتخاب موجود تو سری لپ تاپ های با رنج قیمتی 1.300 تا 1.500 می باشد. یه نگاهی به کانفیگش داشته باشین دستتون میاد!

16.4″ (1600*900)

cpu: ntel® Core™ 2 Duo P8400 processor /2.26GHz

HDD: 320 GB SATA / 5400rpm

RAM: 4GB / 2*2GB DDR2-800 SDRAM

VGA: ATI HD 3470 Radeon / 1.5 GB saves memory

پورت HDMI، رنگ پشتی سقید و داخل نقره ای.

مسلمن اولین کاری که کردم ریختن یک آنتی ویروس بود. از nod32 خیلی راضی بودم تا به حال اما روی ویستا نصب نمی شد! انتخاب دوم من kaspersky بود. تنها مشکلش اینه که کلید های فعال سازیش یکم زود بلاک می شن و سخت گیر میان!

دوم؛ آفیس! آفیس 2003 رو ویستا نصب نشد! نمی دونم که من آفیسم مشکل داره یا کلا نصب نمی شه! آفیس 2007 نصب کردم.

سوم؛ فایرفاکس، عشق من. تنظیم کانکشن ADSL و نصب افزونه های downthemall، youtube fast downloader، stumble upon، flash get، گریزی مانکی و block-ad. البته نمی دونم چرا با اکانت اینترنتم چرا addons.mozilla باز نمی شد. همینطور فرندفید یا حتی وردپرس! که با یک اکانت VPN حل شد.

نسخه نهایی جاوا و microsoft .Net Framework رو خودش نصب بود وگرنه حتما نصب می کردم.

شدیدا به برنامه Registry Mechanic اعتقاد دارم. اونو به همراه یک رم مدیفایر (Fro) نصب کردم.

بعدش به ترتیب؛ ادوب 8، K-Lyte codec، VLC player، فلش پلیر 10، پیکاسا، گوگل تاک، یاهومسنجر، بابیلون 7، واکوپا ترکر و بقیه نرم افزارها نصب شدن.

در نهایت تک تک سایتهایی رو که فعالم سرک کشیدم تا کوکی هاش رو سیستم سیو بشن!

فعلا خسته ام و حوصله لینکی کردن نوشته هام رو نداشتم.

شاید بعدا :دی





فراغت موقت…

1 12 2008

در تاريخ 9ام آذر ماه يک هزار و سيصد و هشتاد و هفت شمسي، بعد از قريب 19 سال تحصيل در مقاطع مختلف، به درجه‌ي کشکي دکتر الکي (دکتري حرفه‌اي) نائل آمديم. اميد است باقي زندگاني را در مسير درست و معقولانه گام گذاريم و نه چنان‌که بسي را بر باد داديم، مابقي بر باد داريم.

————

زده به سرم دوباره بشينم براي تخصص بخونم! اينجا مي‌نويسم که يه زماني دونسته باشم که يه زماني زد به سرم و دوباره همان کردم که بايدها و نبايدها داشت.





خوبی را شکر…

8 11 2008

نوشته‌ای تو وبلاگ يکی ‌از دوستان از دانيل دنت خوندم که خيلی‌جالب بود.

… دوستان کنجکاو بودند بداند که آیا تجربه‌ای در بستر مرگ داشته‌ام. اگر داشته ام تاثیری بر بی‌خدایی علنی‌ام داشته است. آیا چیزی به من الهام شد؟ بله، الهام شد. با وضوح بیشتری نسبت به قبل دیدم که وقتی می‌گویم «خوبی را شکر!» فقط یک معادل برای «خدا را شکر» نیست. براستی خوبی را شکرگزارم که نیکی‌های بسیاری در این هستی‌ست و هر روز نیز بیشتر خواهد بود. که براستی زندگی‌م را مدیون این محصول خارق‌العاده بشری هستم و خودم را سپاس‌گزار می‌دانم و این واقعیت را اینجا و اکنون جشن می‌گیرم.

سپاسگذاری و شکرگزاری از هم‌نوع تا شکرگزاری محض از خداوند.
حقيقت اينه که من زياد مذهبی نيستم ولی‌ به وجود ماورای طبيعت مادی اعتقاد دارم. می‌دونم يه چيزی هست، يه نيرويی هست… ولی هر کس به نحوی اين نيرو رو کنترل کرده و ازش بهره می‌بره.
اعتقاد دارم دين و مذهب بهونه‌ای است برای کسانی که زياد فکر نمی‌کنن (عمده‌ی ما)، يا حداقل برای جهت دادن به فکر افراد… در مورد شفاعت طلبيدن هم اعتقاد دارم نوعی کنترل و بهره جستن از اين نيروی ماورايی‌ست. همه‌ی انسان‌ها قدرت اين رو دارن که اين نيرو رو کنترل کنند و جهت بدن بهش. شايد اعتقاد راسخ دينی، اعتقاد عميق قلبی، باعث رشد اون وجه از ذات انسانی می‌شه که در زمان‌های خاص (مثل زمانی که انسان ناچار با تمام وجود برای عزيز در بستر بيماريش دعا می‌کنه) توانايی کنترل و تمرکز کردن روی اين ماورا رو داره …

به هر حال همه‌ی ما نمادی از حضور غيرعادی اين نيروی ماورايی رو ديديم. چه بپرستيمش با نام خداوند، بدون دانستن ماهيت اصلی و اينکه آيا يک نيروی واحد است يا نيروهايی در اين جهان و در سطوح مختلف (سطح انرژی) وجود دارند.





جمعه…

7 11 2008

جمعه‌ها رو خيلی دوست دارم. تخت می‌خوابی بدون هيچ نگرانی از شروع يه روز کاری ديگه.. صبح بيدار که می‌شی همه‌ی اعضای‌ خانواده، خونه‌ان. مامان راديو گرفته، صدای “صبح جمعه با شما..” مياد. بابا داره يه چيزی رو تعمير می‌کنه. پيکو تو حيات دنبال گنجشکا می‌کنه، صدای شرشر فواره‌ی حوض و آرامش…

شده بود وقتايی که شمال می‌ريم زير بارون جوجه درست کنيم… ولی امروز تو خونه خودمون، زير نم نم بارون… روي زغال آتيشی منقل، جوجه سرخ کرديم! اونم با کره… واي که چه دودی راه افتاد.. دود لای قطرات بارون ويراژ میِ‌داد و می‌رفت به آسمون…

اما،

غروبش… هميشه دل‌گيره. هميشه سکوت.

!





Kordanaize !!

6 11 2008

تمام ديروز رو روی صندلی، جلوی کامپيوتر در حال تايپ کردن اين تز لعنتي و البته همزمان با اون دانلود از itunes store بودم. نتيجه اينکه از حدودای ساعت 9 شب اثرات کمردرد بارز شد، تا حدی که شب حتی‌سردرد شديد هم شدم. شب خوبی نبود… بدتر اينجاش بود که تمام مدتی که تلاش می‌کردم بخوابم، ذهنم در حال تصور کردن بازی Blockles بود و مرتب با جابجايی موقعيت بلوک‌هايی که ظاهر می‌شدن، خونه می‌ساخت و پيش می‌رفت و حتی برنده می‌شد!! حالا نمی‌دونم چرا تو اون شب گير داده بود! من شب قبلش زياد بازی کرده بودم نه ديروز!

گاهی وقتی بدن توان فيزيکی‌ش رو از دست می‌ده، در اثر ويروس‌های مختلف که در کل ويروس‌های مولد سرماخوردگی و يا آنفلونزا گفته می‌شوند مورد هجوم قرار می‌گيره و عوارض بيماری ظاهر می‌شن. راه حلش چيه؟! استامينوفن!

به هر حال رو پام الان…

———

امروز هوای بارونی قشنگی داشتيم. همچنان صدای شرشر بارون رو می‌شنوم. کلی عشقولانس. با يکی از دوستا زير بارون قدم می‌زديم و حرف می‌زديم! به شوخی برگشت گفت؛‌ می‌دونی امروز يک واژه‌ی جديد به لغات آکسفورد اضافه شده!؟ به دنبال اظهار بی‌اطلاعی‌ من ادامه داد که؛ آره… لغت Kordanaize و هم‌خانواده‌های اون شامل Kordanism، Kordanafication، و  kordanicly جديدا به آکسفورد اضافه شده و …. اين لغت ريشه‌ش ايرانیه و معادل است با اخذ مدرک PHD‌ بودن داشتن Bachelor و فلان و بلان که ديگه نتونستم جلو خنده‌ی خودم رو بگيرم…

راستش نتونستم هم‌خانواده‌هاش رو معنی کنم! احتمالا بايد واستيم تا آکسفورد ليست جديد خودش رو بده بيرون تا به اين مهم دست بيابيم (;

پس‌نوشت: اينو اينجا هم ديدم»»» “راه‌يابی واژه کردان به فرهنگ آکسفورد“. ظاهرا دوستم منبعش همين بوده!





يه روز ابری

30 10 2008

ساعت7-بيدار/سوويچ/کت/خواب/ساعت8-بيدار/کارت اون يکی ماشين/ خواب/ساعت9-بيدار/هوای گرفته/خوابالو/چرت/ترس‌س‌س/ساعت9:30-بيدار/دوش/چای/عجله/عجله/عجله/دفتر بابا (ماشينو بده يالا)/عجله/عجله/دفتر خدمات امور مشترکين تلفن همراه (خدا خيرشون نده که قبض موبايل رو به دست آدم نمی‌رسونن)/عجله/بانک/قبض موبايل/فيش کلاس زبان ترم جديد/عجله/عجله/ساعت11-دانشگاه/دربه‌در دنبال استاد/حرف/حرف/حرف (مخ جويده!!)/دربه‌در دنبال اسکنر دودين (اتاق اين يکی استاد، اتاق اون يکی استاد!)/فوزوم (منبع جراحی داخلي دام کوچک)/اسکن/اسکن/ساعت12-مجتمع تک/شارج باکس رنگ پرينتر/اس‌ام‌اس…/پمپ‌بنزين/خونه/ناهار/خواب…… /کلاس زبان… (امتحان)/speaking ضعيف/سرما/خونه/گرما/شام/نت/روزمره…..

—–

خوندن متن‌های بلند اگه قرار باشه حرف به‌درد‌بخوری نداشته باشن هميشه برام خسته‌کننده بوده! الان می‌بينم که نوشتن‌شونم خسته کننده‌ست. به‌هر‌حال روزمره نويسی می‌تونه مزه داشته باشه! اندازه‌ی آب‌شدن يه تيکه بيسکوويت مادر تو دهن!!!





قصه‌ای با سر دراز…

30 10 2008

پارسال همين موقع به‌کوب برای تخصص داشتم می‌خوندم. هر روز صبح بايد می‌رفتم کلينيک دانشکده. کارورز بودم…

کل دوره کارورزی رو به يه اميد واهی، اينکه من نمی‌خوام تو اين سطح بمونم و کار کنم، دو در کردم و چسبيدم به درس. ارديبهشت ماه آزمون تخصص بود. من آمادگی خوبي داشتم، ولی کله‌پامون کردن اين استادای هردن‌بير تهران! بماند که چه شد و چرا شد… اما قبول نشدن تو اين آزمون باعث شد که فارغ از دوران درس و تکليف اجباری دانشگاه رفتن، فرصت فکر کردن پيدا کنم. چشمام رو باز کنم و بهتر ببينم چي می‌خوام.

تصميم موندن ندارم… اما برای راضی‌شدن، وجه تحصيل زندگی برام خيلی مهمه. ولی يه دامپزشک تو اين مملکت به هيچ جا نمی‌رسه. سطح علمی دامپزشکی  کشورمون خيلی پايين‌تر از هر جای ديگه‌ست، که برمی‌گرده به عدم حمايت دولت از اين بخش، چه در سطح خصوصی، چه دولتی، چه حتی‌دانشگاهی‌ و پژوهشی. از سمت ديگه فرهنگ مردم… جايی‌ که ديد مردم به‌قدری آلوده به مذهب تحريف شده‌ست که وقتی به عنوان مثال حرف از “سگ” می‌زنی، اولين چيزی که به ذهنشون می‌رسه، “نجاست” و کثافته!! تا اونجا که از سمت دولت هم نگه‌داری و حضور با سگ در جامعه جرم محسوب می‌شه!!!! از سوی ديگه کسی برای اين رشته تره هم خورد نمی‌کنه! 6 تا 7 سال درس می‌خونی، حجم تئوری‌ فوق‌العاده سنگين و زحمت بسيار (دوران دانشجويی  دامپزشکی سراسر غبطه‌ی هرز رفتن دوران جوونی‌ست)… اما وقتی به يه عامه می‌گی دامپزشکی می‌خونم، فکر می‌کنه کاردانی داری می‌گيری!

بگذريم… به قولی اين قصه سر دراز دارد.

آزمون امسال افتاده اسفند. چند روزه باز هول افتاده به دلم… بخونم؟!!،.. نخونم؟!!!،… برم طرح فعلا؟… کار کنم… چه کنم؟ :( اصلا موندم پری روياهای من دست‌يافتنی هست يا نه؟

داره دير می‌شه برای تصميم گيری. اين دوگانگی فکری گاهی آدم رو از تو می‌خوره… کاش يکی بهم مصمم بودن رو ياد می‌داد.

يکی می‌گفت:‌ وقتی فقط به خاطر پری قصّه بخوای قهرمان داستان بشی، آخرش چیزی نخواهی شد، جز همون کلاغی که به خونش نرسید… !!!





حس – يک

29 10 2008

بهترين سه‌شنبه‌ای بود که می‌شد تصور کرد. پر از حرارت و شور …
شب اس‌ام‌اس می‌رسه:
- ازت بدم مياد.
: با منی؟ (اسمايلی غمناک) چرا؟
- چون دوستت دارم!

بايد تنهاش بذارم تا کنار بياد…

——-
احساس تنهايی





مرگ با ترحم!

24 10 2008

ديگه دارم يواش يواش پايان‌نامه‌ام رو تموم می‌کنم! هر چی بيشتر می‌نويسم و سرچ می‌کنم بيشتر غبطه (قبطه؟!!) می‌خورم به علم نداشته‌ای که اون ور آبی‌ها دارن و ما نداريم!

داشتم راجع به post operative rehabilitation در جراحی مفصل زانوی سگ سرچ می‌کردم، به کلينيک‌های hydrothrapy برای ‌سگ‌ها رسيدم و رقابتی‌ که بين اين نوع کلينيک‌ها وجود داره، سر امکانات و luxary که استفاده کردن… اون طرف برای‌ سگ‌هاشون استخر به همراه سونا و جکوزی!!! درست می‌کنن، اين طرف به محز اينکه سگشون دچار يک ناتوانی جسمی بشه، فوری نسدونال اوور دوز، بعدشم سولفات منيزيم داخل وريدی… يعنی‌ مرگ با ترحم!!!

…..

موضوع پايان‌نامه‌ام در مورد، “ارزيابی کاربرد کمربندهای ارتوپدی پلی‌آميدی در پارگی رباط ضربدری قدامی مفصل زانوی سگ” هست. اين رباط چه در انسان و چه در حيواناتی‌ چون سگ‌ها، بسيار آسيب‌پذير بوده و به راحتی در اثر عوامل مختلف ازجمله ضربه پاره می‌شه که در نتيجه‌ی اون، پا از زانو به سمت داخل (ميانی) هم حرکت می‌کنه و باعث لنگش می‌شه! عارضه‌ی شايعی‌ست که بخصوص در ورزشکاران رشته‌های سنگيني چون فوتبال زياد رخ می‌ده!

يک فيلم زيبا از vetstoria‌ در يوتيوب پيدا کردم که خيلی عالی‌ اين عارضه را توضيح داده:





“ب”ِ بسم ا…

14 10 2008

مدتی می‌شه که اين وبلاگ رو ثبت کردم. چرا؟… چون نوشتن را دوست داشتم و احساس زمان‌های قديم، که می‌نوشتم را دوست دارم. فکر می‌کردم که اگه دوباره بنويسم، همون حس و حال را دوباره هم خواهم داشت.

“ب”ِ بسم ا… بايد يک چيزی داشته باشه که هر کی بخونش، بفهمه اين يک آغاز است.

تورج هستم… يک دانشجوی دامپزشکی در آستانه‌ی فارق‌التحصيلی و در رشته‌ی خودم، علاقه‌مند به طب داخلی دام‌های کوچک. سال 82 اولين وبلاگم رو نوشتم. مسلما تو پرشين‌بلاگ! 83 تو بلاگفا شروع به نوشتن کردم، روزمرگی دوران دانشگاه و عشق و عاشقي اون دوران و شيطنت‌های اون موقع… از اواخر 85 ديگه ننوشتم! با عشق و دنيای خودم قهر کردم، که بماند برای چی و چرا؟!!!‌

و حالا… وردپرس و دنيای وبلاگ و دوستان جديد، و وسوسه‌ی نوشتن روزمرگی‌ها، همراه با کمی نگاه دقيق‌تر به مسائل!